|
شعر و نوشته های کسری صدیق شجاع
|
دوستان اصفهانی میتوانند برای تهیهی "کتاب ِبهرام اردبیلی" به کتابفروشیی آقای "حسین میرجابری" واقع در مجتمع تجاری چهارباغ طبقه پایین انتهای سالن دست راست مراجعه کنند. این کتاب شامل دو گفت و شنود با شاعر در سالهای پایانیی عمرش در تهران به همراه سیزده شعر از این شاعر کمکار اما تاثیرگذار دههی چهل است که توسط دوست گرامی "داریوش اسدی کیارس" مصاحبه و جمع آوری شده است. خواندن این کتاب را به تمام دوستان علاقمند به حقایق و جزئیات جریانهای شعری دههی چهل و زندگیی پرماجرای این شاعر اردبیلی توصیه میکنم.
دست در تلمذ شیخ... یا وقتی کف دستتو تو دانشگاه خالکوبی کنی (روزنوشتها)
و
شعر
یک گام از والس با بیابان
Do
درست همینجا بود
بین همین بیابان
پیانویی که تا کمر
توی شنهای ناشناس تپیده بود
و کلاویههای کلافه
روی پیشانیی نوازنده
چرت میزدند
Re
چند باری که بوق بخوری
دریا پشت خط موووووج میزند
بگو اینجا شورَ اش در آمده
بگو ماسهها تا توی گلویمان...
- مشترک مورد نظر
در دست نمی رسد گیر کرده
لطفن بعدن نفس بکشید
Mi
می
میترسم از تو نیستی
میترسم از هنوز
خام لقمههایی شدم
که حرف اول چشمت
توی دهان این والس نمیچرخد.
از سا…کت
میترسم
Fa
...
(فاصلهمان را نمیگذارندها تعیین میکند
فقط وقت ِ یواشکی
دست در آغوش ِ بیقرار
کنار گوشم خنده میریزی وُ
تمام جهان
گیج همین بو میچرخد)
Sol
از ساحل آفتابگیر تو
تا رام ِتلاطمی که منام
برمیگردیم
با افسارهای افسرده
با دهنهای کف کرده
دریا
خواب عمیقی بود.
La
حالا دولا دولا
کدام احتمال را شیهه میکشی؟
نترس!
شترها سوارکارهای خوبی نیستند
به زودی هم حرف قشنگیست
تو فقط پسماندهات را
بلند بلند نشخوار نکن
Si
فعلن فقط میترسی
از قراردادهای سیـ...یا سی
چهل یا چهل
پنجاه پنجاه
سهم ما همیشه وسط خیابان است
نه! این معادله به هیچ دوشرطی نیست
Do
Do با Re برمیگردیم
به خمیازههای خوشبخت
به خانهای که گلوله میشود روی راحتی
تحت دیوارهایی که شهر را نمیشنوند
پای فرورفتهی این سکوت
دست به دست تلفن میدهیم گوش
به صدای بوق آزااااااد
و ماسهها
که تا توی گلویمان...
راستی!
پاره سیمهای این پیانو
از کجا شروع شد ؟
(این طرفها که آفتابی شوی
می توانی
همه چیز را حدس بزنی)
فرض کن
هم خانه را بلدی
هم نشانی کلاغی را
که دارد
بزرگ و بزرگ تر می شود
فرض کن
یکی از همین روزها
روی این کاناپه نشسته ای وُ
استکانی به سلامتی ات سر کشیده می شود
فرض کن...
اتاق را که تقسیم کنی
به تو چیزی نمی رسد
غیر از جنازه ای
که روی دستان جهان باد کرده است.
چرا مرا
با ظرف هاي شكسته مقايسه مي كني
من كه هنوز مي توانم تو را صدا كنم
من كه هنوز می توانم
من كه هنوز می توانم
...
ساعت ۱۰ صبح بود - احمدرضا احمدی
با همه ی بانک ها هم
که بی حساب باشی،
به این شهر بدهکاری.
وقتی آجرت را
گیج ِاین مناره ها رفته اند بالا
و سقف طاقت و طاق ات
دلخوشی های فیروزه ای عباس باشد،
دیگر سه جلد نمی خواهد
که بزنی به اسم وطن!
از خانه که بیرون بزنی
اینجا تابستانی است
که از همان اول
«تیر خلاص خورده» است و خلوت.
مشت های مچاله ات را باز کن
و با هوارهای سر به هوا
بگذار توی جیب ات.
نامت را هم
که مثل همان وطن
پاسوز ریگ های حجاز است،
فراموش کن
و لبهایت را (تا از دهن نیفتاده)
به جای حروف اضافه
به "ضیافت ِدود و بوسه" مهمان کن.
باید به نصف پیاده رو های جهان
قد بدهی.
حیالت جمع!
سباستین باخ هم
که توی گوش ات نشسته باشد،
نه کسی نگاه می کند
نه شک به آریایی بودنت
فقط باید مراقب فاشیست ها
و غلط های زیادی ات باشی.
مثل بچه ی آدم
سرت را بنداز زیر پاهایت
و بی آنکه چپ بزنی
راست ِهمین دروغ ها را بگیر و برو.
زبان ِمادری ات را هم بگذار خیس بخورد
که بسابی کف خیابان ها
تا طعم خون و آسفالت را
یادت نرود.
تیر 88
باخ: موسیقی دان شهیر آلمانی/فعل امر نگاه کردن در زبان ترکی
فاشیسم:نظریه سیاسی و حکومتی ِراست گرا و خودکامه، مبنی بر خشونت و ترور آشکار که اولین بار توسط بنیتو موسولینی مطرح و بعدها در آلمان نازی عینیت یافت.
به این شب ِضامن دار
پشت نمی توان کرد...
(عباس صفاری)
بنام گرگ !
شروع می کنم
بنام هرچه مرا زودتر
از هم بدرد.
نه!
اصلن بگذار بنام کفتار
هیچ کس از این زخم
بویی نبرد.
من حالم خوب است
مثل همیشه با تاریکی
کشیده می شوم به جاهای بودار
به باریکی
هوای این شب های خرداد
جان می دهد برای پوزه های خونی
زوزه های کشدار
برای لیسیدن تمام ماجرا.
من حالم خوب است
و این ماه کامل را
به سلامتی گرگ ها
توی لیوان حل می کنم
می روم بالا...
خواب
از سرم گذشته!
لالایی ام می آید
و این سر بریده
گوشش بدهکار نیست.
خورداد ۸۸
پی نوشت ۱:
مهدی موسوی غزل خدافظی رو خوند:
ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
پی نوشت ۲ :قرار نبود این درخت/از شاخه حلق آویز شود!...(سعدی گل بیانی)
پی نوشت ۳:آب حیوان تیره گون شد،خضر فرخ پی کجاست/خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
پی نوشت ۴:در اطراف خانهي من/آن کس که به ديوار فکر ميکند/آزاد است/آن کس که به پنجره/غمگين...گروس
پی نوشت ۵:نمیرم! اما اولین باره که با همه ی وجودم معنای سرخوردگی رو فهمیدم.معنای خفقان رو فهمیدم...نمیرم اما نمی دونم چرا!...ما همه گول خوردیم.
پی نوشت ۶:با که بگویم تمام درد دلم را/با چه کسی در مسیر راه بیفتم
خوب نگاهم کن و بخاطر بسپار/بگذار این عکس را سیاه بیفتم...(یوسف خوش نظر)
پی نوشت ۷:اصفهان در این فصل بوی تمام نداشته هایم را می دهد.
پی نوشت ۸:یه شونه میخام که تا آخر دنیا گریه کنم.
پی نوشت ۹:...
کفش هایم جلوجلو رفتند عصر یکشنبه ای زمستانی
اول اصفهان بی برگی اول اصفهان عریانی...
صبح پاییز، باد در کوچه
سرفه هایم به درد می افتد
اصفهان اتفاق غمگینی ست
که بدون تو سرد می افتد
مورمور کلاغ های سیاه
چارباغی کرخت و دلمرده
شهر تقویم های تکراری
شهر سلطان حسین افسرده!
کوچه پس کوچه های شهرت را
بی تو می رفتم از خودم با او...
با خیالت که پا به پایم بود
که پیاده حوالی خواجو-
روی پل ناگهان تو خندیدی
عطر عناب شهر را پر کرد
روی کریاس خم شدی در آب
شهر آیینه را تصور کرد !
راه افتادی و نفهمیدی
که نگاهی که مبتلای تو بود...
که کسی که همیشه دیر رسید
فقط این بار پا به پای تو بود
شهر را کوچه کوچه در رویا
مست می کردی از قدم هایت
اصفهان هم شراب می نوشید
توی پس کوچه های جلفایت!
وقت خوب اذان که مسجدشاه
در تنت می نشست خشت به خشت
قبله ام چشم های گمراهت
توی آیینه های هشت بهشت
چشم هایت-سپاهیان مغول-
بازهم فکر غارت این ملک
دل من این غریب سرگردان
روح آواره ی نظام الملک!
...
باد آمد...دوباره پاییز است
با همان پرسه ها که می دانی!
بازهم اصفهان ِبی برگی
باز هم اصفهان ِعریانی
آخر خط رسید تا اینجا:
این که حتا خیال حتا او...
رفتنت یک درام تکراری ست
آخر خط رسید تا خواجو
عصر، روی دقایق خیست
شعرها گنگ واژه ها بیجان
زیر پل زوزه می کشد در باد
روح زاینده رود، سرگردان
مثل قایق که کاغذی بودی!
پیکرت را به آب می بخشم
شعربانو ! خدانگهدارت
دیدنت سهم ِخواب، می بخشم.
سلام!
این اولین پست سال جدیده و فکر می کنم رسم بر اینه که تبریک گفت سال جدید رو !
اگرچه بهار واسه من چیزی جز حساسیت چشام و بادای اعصاب خردکن یا شلوغ شدن خونه و خیابونا و کناررودخونه و خلاصه هر سوراخ سنبه ای که یه زمان تو پاییز و زمستون پاتوق تنهاییام بود نیس و اگرچه به قول دوست:(چگونه باغ تو باور کند بهاران را/که سالها نچشیده ست طعم باران را)ولی خب با این همه بهار غم انگیزترین چیز شادیه که سالی یه بار تکرار میشه و بخاطر همین دوسش دارم.
یه سپید کوتاه هست و یه غزل که هر دو با یه حال و هوا و در یه مضمون هستن .تنها تفاوتشون اینه که سپید امسال نوشته شده و غزل روزا و حتا ساعتای آخر سال گذشته.ممنون از همه ی کسانی که با اینکه حدود دو ماه به روز نکردم اومدن و سر زدن.که میتونم بگم به نودونه درصدشون سر زدم. و سپاس از کسایی که وقت میذارن میخونن و نقد مینویسن.
راستی!
«باتو بهار
دیوانه ای است
که از درخت بالا میرود»
(یدالله رویایی)
بهار مبارک...
۲۶
در خودت گیج می خوری هرروز، دور یک اتفاق تکراری
رفت و برگشت های بی پایان، مثل ساعت دچار دیواری
در اتاقت کلافه می گردد روح یک شعر خسته، ناآرام
در تنت وول می خورد یک درد که بفهمی هنوز بیداری!
توی ایوان بهار خوابیده، دود و آتش به باد می پیچد
ماه اسفند خسته و زرد است، مثل لبخند مرد سیگاری
پشت میزی شبیه تنهایی، دفتری را که باد می رقصد
می نویسی به پای تلخی هات:
- شعر یعنی هنوز بیکاری!
شعر یعنی شروع یک پایان، شعر یعنی بفهم رفتنی ام!
وقت آن است دست از سر این زندگی، این کلیشه برداری
صبح می آید و دروغی سبز...روی تقویم «عید» منتظر است
فکر کن سالها نه از پاییز! فکر کن از بهار سرشاری
باید این روز های آخر را، روبرویم صبور بنشینی
وقتی از عمق گریه می خندم وقتی از اوج خنده می باری...
- راوی بغض های مشترکم! عمر آیینه تا تحمل ماست
بهمن ۸۷
دل شاه عباس می شکند!
وقتی نور چشمی اش
دست به دست می شود، تا می خورد
و حس خوبی نیست
وقتی هر روز عصر موقع برگشتن
نگاه های آرام امام
یا تمام دامنه های قشنگ دماوند
توی مشت راننده ی تاکسی
خلاصه می شود.
فرقی ندارد ۱۰۰۰ یا ۲۰۰۰
به راننده بگو بایستد
تا امام و مسجد پیاده شوند!
اذان و وضو هم نمی خواهد
همیشه وقت نماز
حساب جیبم را دارم.
بهمن ۸۷
اصفهان
و در آخر هم چیزی که واقعا الان آرامم میکنه:
من تمامی پلهها را آبی رفتم
آسمان ِ خانهی ما
آسمان ِ خانهی همسایه نبود
من تمام ِ پلهها را که به عمق ِ گندم میرفت
گرسنه رفتم
من به دنبال ِ سفیدیِ اسب
در تمام ِ گندمزار فقط یک جاده را میدیدم
که پدرم با موهای سفید از آن میگذشت
من تمام ِ گندمزار را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمیتوانستم بگویم: اسب ِ من
من فقط سفیدیِ اسب را گریستم
اسب ِ مرا درو کردند.
...
نمیخوام پر حرفی بکنم. فقط اومدم که بگم نام وبلاگ رو عوض کردم.البته آدرس به قوت خودش باقی ست. نه با شعر های مرحوم مشیری مشکلی دارم و نه چیز دیگه ای. البته این درسته که زیاد با شعرهاش میونه ای ندارم و شاید باورش سخت باشه ولی روزی که من این نام رو انتخاب کردم از اینکه مرحوم فریدون مشیری مجموعه ای با این نام دارن با خبر نبودم! فقط مجموعه ی پرواز با خورشید رو از ایشون خوندم که اون کتاب هم هدیه ای بود از طرف دوستی. باری هنوز هم ترکیب آه باران رو خیلی دوس دارم. ولی احساس کردم که از لحاظ روانی تاثیر خوبی روی مخاطبا و کسایی که میان و اینجارو میخونن (حداقل دسته ای که سلیقه شون کم و بیش مثل خودمه) نمیذاره.حالا بماند که چرا!
«ساعت،شراب،شب بو» نام یکی از شعرگونه های قدیمی ِ«مثلن سپید» ِمن! هست که تو دورانی که نوشتمش و شرایط ذهنی اونوقت هام برام شعر عزیزی بوده و هست.بعضی سایتها این شعر رو گذاشته بودن.شاید اگه شعر رو بخونید ربطش رو به نام گذاری به عنوان سه سمبل،متوجه بشید؛ اگه دوس داشته باشید و مهم باشه براتون این شعر رو از اینجا میتونید بخونید.وبلاگ(و حالا دیگه سایت!) عاشقانه اولین و تنها سایتی بود که این شعر رو با اجازه ی خودم گذاشت.
راستی
هنوز اما، باران را دوست دارم.
«به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینم»
عطار
برای دست و پا زدن های کودکانه ام:
ماهیگیر
شاید برای صید، فردا دیر باشد
ای کاش امشب چشم ِدریا سیر باشد
یک مرد پارو می کشد تنهایی اش را
نامش گمانم « مرد ِماهیگیر» باشد
در چشم هایش امتداد ِسال ها مه
پیداست باید خسته و دلگیر باشد
بر دوش زورق می کشد یک عمر حسرت
شاید شبیه من جوانی پیر باشد!
مردی که من، مردی که او، مردی پر از آه...
مردی که با آیینه هم درگیر باشد!
مردی که دست و صورتش را باد برده
شاید تمام ِبودنش تصویر باشد
شاید تمام عمر، او هم مثل قایق
در خواب ِاقیانوس بی تاثیر باشد
یک تور، «غفلت» دارد و انگار حکم است...
این بار ماهیگیر، «غافلگیر» باشد.
بهمن ۸۷
اصفهان